آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

تولد بابا مهدی مبااااااااارک

    بنام خدای خوب و  مهربون  تولد تولد تولدت مبارک مبارک و مبارک آتنا خانوم عسل طلا، قربون شکل ماهت برم من، سلام امروز تولد بابا جونیِ  از خدای مهربونم میخوام پشت و پناه همۀ بابا های دنیا باشه. در ستاره باران میلادت میان احساس من تا حضور تو حبابی است از جنس هیچ … از دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق … جشن میلادت را به پرواز میروم در این خانگی ترین آسمان بی انتها ، آسمانی که نه برای تو که تنها برای ما آبیست …   تولدت مبارک مهدی خوبم ! تمام وجودم را در قلبم ، قلبم را در چشمانم ، چشمانم را در زبانم خلاصه می ک...
13 آبان 1392

✿✿✿مهمونی آی مهمونی✿✿✿

  بنام خداوند بخشنده مهربان     سلام دختر خانوم عسل مسل الهی من قربونت برم، میخواستم بگم بعد از یه مدت طولانی ، یه نهار دسته جمعی با کل فامیل خیلی چسبید. عمو مهدی هم از مکه اومد، 3 شنبه رسید، بابایی از طرف تو یه پلاکارد براش زده بود، خیلی باحال شده بود، خاله مریم هم پلاکارد تو رو زد تو خونه(بقیه پلاکاردا بیرون بود) ، همون شب خاله مریم همه رو دعوت کرد و یه ولیمه کوچولو تو خونه داد. خیلی خوش گذشت، تو هم خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً مامانی رو اذیت نکردی فقط یه شیطونی کوچولو کردی که کم کم داشت صدای همه در می اومد... همه سرشون به یه کاری گرم بود و مشغول صحبت و بگو بخند بودند، یه لحظه احساس کردم که خبری از گ...
13 آبان 1392

قایم موشک و مهمونی پاگشایی

❀❀❀   بنام خدا ❀❀❀   ๑   سلام مامان جون الهی من قربون قایم موشک بازی کردنت برم ، دیشب برای اولین بار باهم قایم موشک بازی میکردیم  اول من چشم گذاشتم و قرار شد که تو بری قایم شی، هنوز تا 10 نشمرده بودم می پریدی و می اومدی جلوی من و ذوق می کردی   بهت میگفتم نباید بیای، برو قایم شو  باز هم همون کارو میکردی و کلی هم میخندیدیم  وقتی قرار شد تو چشم بذاری و من برم قایم شم، زودی دستاتو از رو چشمات بر میداشتی و با اینکه دیده بودی من دارم کجا قایم میشم ولی باز هم وقتی پیدام میکردی جیغ می زدی و میزدی زیر خنده، چنان بدو بدو فرار می کردی که من بیام دنبالت  وای...
13 آبان 1392

روز جهانی کودک مبارک

❀❀❀آتنای گلم، دختر مهربون و دوست داشتنی من روز جهانی کودک بر تو و همه دوستای کوشولوت مبارک❀❀❀     روز 16 مهر برابر با 8 اکتبر روز جهانی کودک نام دارد. در کشور های مختلف روز کودک متفاوت است،اما روزجهانی کودک را خود بچه‌ها به وجود آورده‌اند. در سال 1986 در چنین روزی 2 تن ازدانش‌آموزان 9 ساله مدرسه آتاتوری در نیویورک با نگارش نامه‌ای از همه بچه‌های دنیا خواستند که با هم روزی را به صلح اختصاص دهند. گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، دلم شروع می کند به تپیدن.دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بُهت زده، می دَوَم تا از لای انگشتان کودکان،‌خداوند را برگیرم... ...
17 مهر 1392

من و بارفیکس

به این دختر خانوم گل میگن یه ورزشکار حرفه ای مراحل بارفیکس زدن                هوووووووووورررررررررررااااااااااااااا   ...
17 مهر 1392

سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه مبارک

امروز سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه (س) و روز خانواده است، دوست دارم امروز رو به همه خانواده های خوب و نازنین بخصوص خانواده های نی نی وبلاگی تبریک مخصوص بگم. امیدوارم همیشه خونه هاتون روشن، دلاتون گرم و تن تون سلامت باشه. ...
15 مهر 1392

بیست شدی ی ی ی ی ی

بیست ماهگیت مبارک خانوم کوچولووووووو دخترم ای شیرین تر از شهد عسل دخترم صد شعر نو یکصد غزل دخترم زیباترین رنگین کمان آفتاب روشن این آسمان دخترم یک عالمه مهر و وفا برترین پیمانه جود و سخا دخترم گلدان گلهای بهار دانه ی یاقوت زیبای بهار دخترم بر درد بی درمان شفا یک ملک در ظاهری انسان نما دخترم الماس انگشتر نشین شاهکاری نیست زیبا تر از این ...
3 مهر 1392

مداد شمعی،خمیر بازی،تخته وایت بورد

سلام دخترک زمستونی من، از امروز ساعت های کاری تغییر کرده و شده ( 7:30 تا 15:15 ) . یعنی نیم ساعت زودتر سرکار باشم و یکساعت و نیم دیرتر تعطیل میشم. وااای میدونم اینجوری هم واسه تو سخت میشه هم واسه من. ولی فعلاً که کاریش نمیشه کرد . از یک هفته پیش همش دارم به این موضوع فکر میکنم که چی کار باید بکنم، بابا مهدی از منم ناراحت ترِ. همش میگه آتنا برای ما از همه چی مهمترِ،ما باید فقط به فکر آرامش و سلامتی اون باشیم ، من کاملاً باهاش موافقم ولی تا میام یه تصمیم قطعی بگیرم، هزار تا فکر جورواجور به سرم هجوم میاره . امیدوارم توی این شرایط هم مثل همیشه دخمل من سازگار باشه و مامانی رو درک کنه. بگذریم ... بابایی چند روز پیش برات یه میز کوچولو...
1 مهر 1392

یک × دو× سه ... زنگ مدرسه

  آتنا جان، عزیز دل مامان و بابا فردا روز اول مهرِ، و مدرسه ها باز میشن. وقتی نمایشگاههای لوازم التحریر رو این روزا میبینم که بچه ها با چه ذوق و شوقی خرید میکنن، فکرمیکنم که یه روزی هم نوبت مدرسه رفتن خانوم کوچولوی ما میرسه و اونوقته که دخترک منم آماده رفتن به مدرسه میشه. مداد سیاه ، مداد قرمز، پاک کن و تراش، دفترهای خوشگل عروسکی، کیف مدرسه    یه عروسک کلاس اولی بین اون همه دختر کوچولوی دیگه که همشون فرشته های آسمونی هستن میشینه و درس میخونه و بازی میکنه و صدای خنده ها و شیطونیاش حیاط مدرسه رو پر میکنه.     وای خدای من چقدر دلم میخواد تمام لحظه ها و دقیقه ها رو ضبط کنم وقتی به اون روزا ف...
31 شهريور 1392